ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )

139

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )

نسبت بشما خوش بين و خواستار آسايش شما ميباشم و تا قلوب شما مطمئن گردد عمروس وارد « طليطله » شد و نسبت بمردم آن شهر نيكى كرد و با آنها انس گرفت و خوشرفتارى و ملاطفت نمود تا مطمئن و آرام شدند و به او اعتماد كردند . نخستين مرحلهء حيله او اين بود كه در دشمنى بنى اميه با آنها موافقت و مرافقت نمود كه در حين فرصت دست از طاعت آنها بكشد و آنها را خلع كند . مردم به او ميل و رغبت يافتند و انس گرفتند و اعتماد كردند . پس از آن عمروس با مدارا به آنها گفت : هميشه علت بروز فساد و فتنه اين بود كه شما با بنى اميه و عمال و حكام آنها مختلط مىشديد و من صلاح در اين مىبينم كه براى خود و ياران خويش در وسط شهر قلعه بسازم و در آن باشم تا اتباع من با شما نياميزند ( و سبب فتنه نشوند ) . آنها موافقت كردند و او قلعهء ساخت و مستقر گرديد و مدتى بر آن گذشت . امير حكم هم در خفا براى مرزبان خود نوشت و دستور داد كه او از محل خود نامه بنويسد و سخت استغاثه كند و مدد بخواهد كه سپاه كفار از هر سو قصد حمله را دارند و بايد فورا براى مدد من سپاه روانه كنيد . مرزبان به آن دستور عمل كرد . حكم آن استغاثه را بهانه كرد و از هر طرف لشگر گرد آورد و ظاهرا براى يارى مرزبان فرستاد . فرمانده سپاه هم فرزندش عبد الرحمن بود با او گروهى از بزرگان و وزيران روانه كرد . سپاه جنبيد و در عرض راه به شهر « طليطله » رسيد و عبد الرحمن نخواست وارد شهر شود او در پيرامون شهر لشكر زده بود كه ناگاه مرزبان ( از روى حيله و تدبير ) به او نوشت كه سپاه كفار پراكنده و خطر زايل شده است . عبد الرحمن تصميم بر مراجعت گرفت كه به شهر ( قرطبه ) باز گردد . عمروس باهالى « طليطله » گفت : اكنون مىبينيد كه فرزند حكم در پيرامون شهر است و در كنار من قرار گرفته بر من واجب و لازم است كه بديدار وى بروم و حق خدمت را ادا كنم اگر شما هم با من بيائيد بهتر خواهد بود و گر نه كه من تنها خواهم رفت . اعيان و بزرگان « طليطله » با او موافقت كردند و همه نزد عبد الرحمن